پرواز بر فراز آشیانه‌ فاخته

پرواز بر فراز آشیانه‌ فاخته
طبقه بندی موضوعی

رگِ خواب، با کمی اغماض شاید، همان چیزی است که از حمید نعمت‌الله می‌خواهم. رفاقتانه، سرخوش، با میزانسن درخشان و تلخ. تلخیی درخشان و دلچسسب فیلم، مثل یک بختک بر جان آدم می‌نشیند و رهایش نمی‌کند.

فیلم و فضای آن، از جایی می‌آید که حمید نعمت‌الله خوب می‌شناسدش. آدم‌های فیلم از جایی میانه‌ی دنیای برساخته‌ی حمید نعمت‌الله می‌آیند. آدمهایی که پیش از این دیده‌ایم و شناخته‌ایمشان. مینا (لیلا حاتمی) می‌تواند بخشی از دایره‌ای باشد که شکوه (لیلا حاتمی) در بی‌پولی، منیژه (سهیلا گلستانی) در وضعیت سفید، لادن (طناز طباطبایی) در آرایش غلیظ هم در آن حضور دارند. حتی در یک نظر رادیکال، شاید بتوان مینای رگ خواب را ادامه‌ا‌ی بر رویاهای اتی (گلشیفته فراهانی) در بوتیک دانست. مینا گویی بخشی از اتی است که در گذر از دوران پر شر و شور جوانی و آرامش پس از طوفان دهه‌ی بیست زندگی، حالا آرام‌تر شده و در پی تحقق رویاهایش با همراهی کامران است. سکانس‌های اسکی، آب‌میوه خوردن و لباس خریدن‌های مینا انگار همان رویاهایی است که اتی در موردشان دروغ می‌گفت و خالی می‌بست. کامران هم در همان جایی می‌ایستد که پیش از این‌ها مشابهش را در مسعود (حامد بهداد) آرایش غلیظ، همایون (فرشاد شریفی) وضعیت سفید دیده‌ایم و شاید بتوانیم آقا شاپوری (رضا رویگری) بوتیک را میان‌سالی کامران بشماریم.

حمید نعمت‌الله، این بار دنیایش را در فیلمنامه‌ی کسی غیر از خودش و هادی مقدم‌دوست، به وجود آورده و با تمرکز بر اجرا آنچه را که می‌خواسته، ساخته است. با میزانسن‌هایی دقیق، چه در شهر و چه در خانه، تنهایی مینا را به مخاطب به بهترین وجهش القا می‌کند. فرمی بصری که مسیر کاراکتر اصلی قصه از دلبستگی تا خودویرانگری و بازگشت را به مخاطب القا می‌کند و اورا به دنبال خود می‌کشاند. انتخاب درست بازیگران فیلم، طراحی لباس دقیق فیلم، تدوین خوب و فیلم‌برداری درخشان فیلم، کاملاً از کمال‌گرایی حمید نعمت‌الله بهره دارند و او را علاوه بر یک فیلمساز دارای جهان‌بینی، در قامت یک تکنسین درجه یک هم معرفی می‌کند. کارگردانی هنرمندانه‌ی نعمت‌الله، آن میل به خودآزاری و خود ویرانگری مینا را برای مخاطب باورپذیر و تلخی فیلم را برای مخاطب قابل تحمل می‌کند.

لیلا حاتمی رگ خواب

 فیلم یک لیلا حاتمی درخشان دارد که حتی از لیلا حاتمیِ همیشه خوب فیلم‌های دیگر هم یک پله بالاتر است. سکانس درخشان رانندگی شبانه در دل جاده با گربه‌ای که تنها هم‌دم مینا و یادگار یک عشق شکست‌خورده است، به مدد بازی درخشان لیلا حاتمی، یک تصویر کلی از آنچه که در فیلم می‌گذرد به مخاطب می‌دهد. تصویر مچاله‌شده‌ی لیلا حاتمی در سکانس طوفان و راه‌رفتن خمیده و تلوتلوخوردن او با پس‌زمینه‌ی تصویر شهر، در سکانسی که به حضور مینا در گرمخانه منتهی می‌شود، می‌تواند کمال بازیگری یک نفر در سینما باشد.

یکی از نقاط برجسته ی رگِ خواب، استفاده ی دقیق و مناسب از موسیقی است. دو تصنیفی که همایون شجریان اجرا کرده است، یکی در میانه ی داستان و هم زمان با آغاز تنهایی و اضمحلال مینا و دیگری بر روی تیتراژ پایانی فیلم، مثل یک ابزار درست و دقیق در دستان حمید نعمت الله قرار گرفته است تا تماشاگر را بیش از پیش با مینا و قصه اش همراه کند.  ترانه ی رگ خواب با شعری از حسین منزوی، دقیقاً در همان جایی که بایدآغاز می شودو همایون آن را همان جور که باید می خواند. ترانه ی تلخ فیلم ارتباط نزدیکی با آن چه که بر کاراکتر اصلی قصه می رود دارد و همین تلخی دلنشین فیلم را برای مخاطب دوچندان می کند.

حمید نعمت الله، دنیای خودش را ساخته است و آدم هایش از دل همین دنیا می آیند. دنیای دیوانه وار و تلخی که ریشه در زندگی او دارد. نعمت الله آدمهایش را فارغ از خوبی و بدی آنها دوست دارد و به مخاطب عرضه می کند. نعمت الله در زیر و بالای این سینما زیسته است و حالا دارد کم کم خودش را به پانتئون بزرگان آن می رساند. آنقدر بزرگ که برای دیدن کارهای بعدی اش لحظه شماری کنیم. 


پ.ن:‌این مطلب پیش از این در شماره 272 مجله دنیای تصویر چاپ و منتشر شده است.

  • ابراهیم تبار

بیست و یکی دو سالم بود و حیرت‌زده چشم دوخته بودم به پرده‌ی سینما که تصویر تعدادی جوان یک نسل قبل‌تر از من را دقیق و درست و به قاعده نشان می‌داد. از متلاشی‌بودن و عصبیت‌شان تا شکل کنار هم بودنشان و حرف‌زدنشان و رفاقت‌شان و  غذا خوردن و خوابیدن. همه چیزشان دقیق و درست طراحی و اجرا شده بود. اما انگار مانده بود که غافلگیری اصلی از راه برسد. اولین لحظه‌ی آمدن مهرداد، یک شیشکی بلند بالاست و تاکید بر این که دو کام دیگر برای رسیدن به ته‌ِ نشئگی مهلت می‌خواهد. تصویر جوانی عصبی و خوش‌قیافه که شوهر یک زن ده سال از خودش بزرگتر شده. بی‌کار و معتاد و دست به فروش مواد مخدر و مشروب. در بیغوله‌ای عجیب در حوالی خیابان جمهوری که هم‌زمان مهرداد در آن مواد مصرف می‌کند، جوان معتاد دیگری با ژاله –همسر مهرداد- منچ بازی می‌کند و گیتار می‌نوازد و جهانگیر هم برای پیدا کردن مواد برای آقا شاپوری، به آنجا می‌رود. با تعجب و حیرت به این همگنی متن، کارگردانی و بازی درخشان حامد بهداد خیره شده بودم.

بهداد، با درک درست از جهان‌بینی حمید نعمت‌الله در ترسیم شهری هیولاصفت و جوانانی سرخورده از بربادرفتن آرمان‌های سیاسی و اجتماعی‌شان، کاراکتر مهرداد را با تلفیق درستی از عصبیت و رفاقت بازی می‌کند. هم از تیک و تاکِ گاه و بیگاه ژاله با سیا و آقا شاپوری منزجر است، هم از جهان که برای شاپوری جنس جور می‌کند عصبانی است و هم برایش دلسوزی می‌کند و حتی به اعتراف خود جهان، این مهرداد بوده که او را برای کار کردن به آقا شاپوری معرفی کرده است. همه‌ی این‌ها باید در یک موازنه در کنار هم قرار می‌گرفت و بهداد آن را به درستی اجرا کرده بود. 

"میم اسلیپ، خماری پف پف... سین شین نو، جیم شین اوکی.." و به یاد بیاورید میمیک بی‌نظیر صورت و ابروبالا انداختن‌های حامد بهداد را در هنگام ادای دیالوگ. فکر کنید اگر بهداد این دیالوگ را با کمی عصبیت بیشتر بازی می‌کرد یا از این اندازه‌ای که در فیلم وجود دارد، با عصبانیت کمتر و طنازانه‌تر بازی‌اش می‌کرد. احتمالاً تبدیل می‌شد به یک دیالوگ لوس، بی‌مزه و مسخره. یا لحظه‌ای را به یاد بیاورید که مهرداد، پس از جر و بحث با جهان، با پا به میز وسط هال می‌کوبد و آن را خرد می‌کند و بعد آرام و بی‌صدا، روی مبل می‌نشیند و به میز شکسته خیره می‌شود.

بوتیک، یکی از تصاویر ماندگاری است که عصاره‌ای از هر آن‌چیزی است که در انتهای دهه‌ی هقتاد و دهه‌ی هشتاد در تهران می‌گذشت. ترکیب محشری از نقش‌های مکمل درجه یک. اما در بین همه‌ی آن کاراکترهای درخشان، مهرداد با بازی حامد بهداد است که مثل یک جواهر می‌درخشد. چیزی به درخشندگی دیالوگی که نعمت‌الله برای ژاله نوشته است و به دوست معتاد اهل اسنیفش می‌گوید:"قوزکِ پای خدابیامرز اصلانی رو بزن." دیالوگی که عصاره‌ی خالص دنیای نعمت‌الله بوتیک است. مثل مهرداد، مثل حامد بهداد بوتیک.


پ.ن: این یادداشت پیش از این در بخش باشگاه مشت‌زنی روزنامه‌ی هفت صبح و با تیتر "سین شین نو، جیم شین اوکی.." چاپ و منتشر شده است.

  • ابراهیم تبار

مواجهه‌ام با شنیدن خبر مرگ آیت‌الله سرشار از احساسات متناقضی بود. از همان کودکی، نامش بی‌وقفه در هر حادثه و اتفاقی تکرار می‌شد و شنیده می‌شد. ازمسائل سیاسی و روزمره‌ی مملکتی تا هر چیز گرانقیمت و باشکوهی که به او و خاندانش منتسب می‌شد. هاشمی همواره بود. در روزهایی که فرمانده‌ی جنگ بود و من کمتر به یادش می‌آورم تا روزهایی که سفیر نامه‌نگاری‌های آتش‌بس جنگ با خاویر پرز دکوئیار و صدام حسین بود. بعد از شنیدن خبر فوت آیت‌الله خمینی، چیزی که می‌شنیدم در خانواده و بین مردم کوچه و خیابان در آن ساعت‌های اول، تکرار اسم رفسنجانی بود که قرار است جانشین "امام" شود. اما چیزی که اتفاق افتاد و یحتمل ناشی از یک توافق پشت پرده و حساب کتاب سیاسی بود، ردای رهبری بر دوش کس دیگری رفت و رفسنجانی در رقابتی که همه فرجام آن را می‌دانستند به ریاست دولت بسنده کرد. ریاست دولتی که بخشی از عجیب‌ترین دوران تاریخ این مملکت را رقم زد. دورانی سرشار از سیاهی‌های اجتماعی و سیاسی و امنیتی و پر از فشارهای اقتصادی برای قشر متوسط و پایین اجتماع و از طرف دیگر در ابتدای حرکت به سمت توسعه. بزرگراه‌ها و کارخانه‌ها و سدها از یک طرف و قتل‌ها و دستگیری‌ها و بگیر و ببندها از طرف دیگر. 


گذشت روزگار آمدن سید محمد خاتمی را هم به پای او و سخنرانی قبل از انتخاباتش و یاران کارگزارانی آیت‌الله نوشت. اما آمدن خاتمی و نفراتش و سرک کشیدن روزنامه‌نگاران در وقایع آن روزگار، آیت‌الله را در اتاقی شیشه‌ای نشاند که از هر طرفش سنگ می‌بارید. و یادم نمی‌رود که با هیجان هر چه از عالیجناب سرخپوش و خاکستری نوشته می شد می‌خواندم و خوشحال بودم که در انتخابات مجلس ششم، آنقدر تکرار کردیم حرف‌ها را که جایی برای هاشمی در مجلس نبود. نمی‌دانستیم این حذف دموکراتیک، سرآغاز روندی می شود که با آمدن احمدی‌نژاد و آن شانتاژ ضد هاشمی‌بودنکار را به جایی می‌رساند که از رأیی که به هاشمی ندادم نادم بشوم. گذشت و گذشت تا روزی که نامه‌ی معروف بی سلام و والسلامش در روزنامه خواندم. خبر از حوادث غریبی می‌داد. روزهاایی که بعد از آن نامه آمدف همانطور که آیت‌الله در نامه‌اش گفته بود، پر بود از خون و دود و آتش. پر از کتک و دستگیری و بی‌خبری. تا رسید به آن روز جمعه که قرار بود هاشمی نماز جمعه را بخواند. از هوشش بود، از سر صدق بود، ناشی از یک توافق پشت پرده بود، را نمی‌دانم. اما در کلام و در ظاهر آیت‌الله طرف مردم را گرفته بود. و این انگار همان آب توبه‌ی معروف باشد. انگارغسل تعمیدی بود بر هر آنچه که پیش از این کرده بود. و مردم نخواستند ببینند و یا گذاشتند به وقت دیگری تا خرده‌حساب‌های قدیمی‌شان از دهه‌ی شصت و هفتاد را تسویه کنند. 

و این ردپا ادامه داشت تا انتخابات عجیب نود و دو. و آمدنش و رد صلاحیتش که شد چاشنی بمبی که ترکید و نزدیک‌ترین آدم به مشی او و مدل او بشود رییس جمهور مملکت. آخرش هم که شد سر لیست انتخابات خبرگان. لیستی که در تلاقی عجیبی نام امید به خودش گرفته بود و آخر سر هم آیت‌الله را بر صدر جدول نشاند. 

و حالا امروز هم شنیدن خبر مرگ آیت‌الله، سرآغاز بحث‌ها و جدل‌های زیادی شده است. پر از نکات مختلف و پیچیده مانند خودش. پر از حرف‌هایی که از مستند تا تکرار حرف‌های داخل تاکسی در هم مخلوط شده‌اند. هاشمی مرد تا آینده را هم مانند روزهای حیاتش پیچیده کند. مرگی که آنقدر ناگهانی اتفاق افتاد که مانند رازهای زیاد تلنبار در سینه‌اش، مرموز و پر از هیجان و رازآلودگی باشد.

آیت‌الله درگذشت اما همچنان وقتی به او فکر می‌کنم بیش از هرچیزی یک صدا است که در سرم می‌چرخد:"هاشمی، هاشمی، سکوت کنی خائنی!"

پ.ن:‌یادداشت را شبی که آیت‌الله هاشمی رفسنجانی درگذشت نوشته‌ام امروز در سالگرد مرگ ایشان اینجا منتشر می‌کنم.

  • ابراهیم تبار

چه می‌شود؟ چه باید کرد؟

از اولین ساعت‌های شروع ناآرامی‌ها، بارها با این پرسش مواجه شده‌ایم:"آخرش چه می‌شود؟" و "چه باید بکنیم؟".

1-      این ناآرامی‌ها با تجمعی که به نظر می‌رسید از سوی مخالفان دولت تدارک دیده شده بود، شروع شد. با شعارهایی بر علیه روحانی و مشکلات اقتصادی موجود. اما به سرعت و با پیوستن کنترل‌نشده‌ی مردم عادی، شعارها رنگ و بوی دیگری گرفت و راهپیمایی، به تظاهراتی اعتراضی تبدیل شد. اعتراضاتی که خواسته‌های مشخصی نداشت اما شعارهای بسیار تندی بر علیه مقام‌های حکومتی و در ستایش رژیم پهلوی داشت. این ناآرامی‌ها با سرعتی باورنکردنی در بسیاری از شهرهای کشور، به ویژه شهرستان‌های کوچک، ادامه پیدا کرد. آن‌چه که در نگاه اول از فیلم‌ها و تصاویر این اعتراض‌ها برمی‌آید، حضور اقشار کمتر برخوردار و تحت فشارهای اقتصادی کشور در دل این ناآرامی‌هاست. گروهی خشمگین، به تنگ‌آمده از فساد فراگیر اقتصادی و سیاسی، خسته از مشکلات معیشتی و بدون هیچ مطالبه‌ی مشخص سیاسی. با شعارهایی متنوع و بی‌هدف که از طلب مرگ برای سران حکومت و دولت تا درود فرستادن برای رژیم پهلوی و شعارهای نژادپرستانه‌ی آریایی و ضد عربی و ... را در برمی‌گرفت.

2-     حالا چهار روز از آغاز ناآرامی‌های اعتراضی گذشته و اوضاع پیچیده‌تر و بحرانی‌تر از آن چیزی است که تصور می‌شد. چند نفری کشته شده‌اند، ساختمان‌های دولتی و عمومی تخریب شده‌اند، نیروهای امنیتی برخلاف روز اول ماجرا، به سرکوب می‌پردازند، شبکه‌های ارتباطی اینترنتی مختل شده و بهت و حیرتی فراگیر از اتفاقاتی که انگار بر روی دور تند جلو می‌رود، به وجود آمده است.

3-     سیر وقایع را که نگاه می‌کنم، انتهای ماجرا بسیار هولناک به نظر می‌رسد. طبیعی است که این تحلیل‌ها، در صورتی است که این ناآرامی‌ها ادامه‌دار باشد. در واقع به زعم من، آنچه که از دل این حوادث متولد خواهد شد یکی از این سه راهی‌است که می‌بینم:

  • ابراهیم تبار

نگاه می‌کنم به این عکس و غم و غرور، هم‌زمان قلبم را تسخیر می‌کند. این وداع‌های شورانگیزِ پر از یأس و پر از امید. به آن لحظه‌ی جدایی فکر می‌کنم که لابد کم از جان‌کندن ندارد برای مادر. به آن جوان رشید و رعنا فکر می‌کنم که لابد هم‌سن و سال همین روزهای ماست. گیرم یکی دو سالی بزرگتر یا کوچک‌تر. نگاه می‌کنم و هر بار که دلم می‌رود برای این نگاه‌ها، هر بار که دلم می‌لرزد برای آن اشک‌ها و غم‌ها، انگار دلم قرص‌تر می‌شود. انگار هر چقدر غم و غصه‌ام از این حرمان‌ها بزرگتر می‌شود، خیالم جمع‌تر می‌شود که این خاک امن و امان‌ است به برکت آن نفس‌ها و اشک‌ها و یأس‌ها و امیدها. خیالم جمع‌تر می‌شود و زبانم به دعا می‌چرخد که کاش این لحظه‌ها و حرمان‌ها و اشک‌ها، دیگر برای این خاک و مردان و زنانش تکرار نشود. کاش هرگز جنگ به سراغ ما نیاید و ما هم به سراغش نرویم. که هنوز زخم‌های ما از جنگ ناسور است. هنوز خس‌خس سینه‌های شیمیایی در خیابان و کوچه و طبقه‌ی هفتم بیمارستان سینا به گوش می‌رسد. که هنوز هم حرف از جنگ و شهید و مادر شهید و همسر شهید چنان پریشانم می‌کند که کلماتم هم پریشان می‌شود. آخرش هم باز می‌رسم به اینجا که قربان صدقه‌ی مادر شهید بروم. قربان قد و بالای رعنای پسر و زخم همیشه تازه‌ی دل مادرش.
#مادر 
شهید
  • ابراهیم تبار

گاهی به این فکر می‌کنم که غربت چه تجربه‌ی غریبی می‌تواند باشد. تجربه‌ی من از غربت خیلی محدود و آنقدر ناچیز است که شاید اصلاً نتوان اسم غربت برایش گذاشت. بر می‌گردد به روزهای ابتدایی دانشجویی در شهری دور و آدمهایی ناشناس که در اندک مدتی هم به شهر خو گرفتم و هم به آدمهایش. فکر می‌کنم مثلاً به کسانی که به هر دلیلی، قید خانه و زندگی و شهر و کشور را می‌زنند و به جایی دور، خیلی دور، می‌روند. مواجهه‌ی آن‌ها با غربت باید اتفاق عجیبی باشد. به ویژه اگر این مهاجرت به یک باره اتفاق بیفتد. آن وقت این مواجهه حتماً غریب‌تر هم خواهد شد. به یکباره با هر چه که برخورد می‌کنی جدید است. آدمهای جدیدی که ریخت‌شان هم برایت ناآشناست. زبانی که لابد سر درآوردن از آن هم چندان آسان نیست. جاهای جدید، بوهای جدید، غذاهای جدید. به این فکر می‌کنم که این جدید بودن‌ها چقدرش لذت‌بخش است و رهاننده و چقدرش عذاب آور است. هر چقدر فکر می‌کنم کمتر به نتیجه می‌رسم. همیشه فکر می‌کنم اگر کسی صدسال هم در غربت زندگی کند بازهم شنیدن مکالمه‌ی دونفر به زبان آنجا باید شگفت‌زده‌اش کند و برایش غریب باشد. احتمالاً دیدن آن همه آدم که از رنگ کله تا استایل لباس پوشیدنشان با طرز مألوف دل و ذهنش متفاوت است؛ عجیب است.

این‌ها را می‌گذارم در کنار همه‌ی آن دلتنگی‌های مدام. لابد دیدن هر صحنه‌ی آشنا، شنیدن یک بوی آشنا، دیدن دو نفر که به زبان آشنایش حرف می‌زنند، لابد مدام دلتنگشان می‌کند.

این‌ها را تجربه نکرده‌ام و تنها چیزهایی است که فکر می‌کنم وجود دارد برای کسانی که در غربت هستند. درست و غلطشان را حتماً کسانی می‌توانند بگویند که در غربت بوده‌اند.

این‌ها را گفتم تا برسم به این‌که آدمهایی هم هستند که در همان خاک خودشان هم دلتنگیشان مدام است. حرف که می‌زنند انگار از شهری دور، خیلی دور، آمده‌اند. نگاه‌ها بر رویششان سنگین است. انگار از رنگ کله تا استایل لباس پوشیدنشان با طرز مألوف و محبوب دل و ذهن بقیه فرق دارد. مدام به دیگران گوش می‌دهند به امید این که صدایی آشنا، بویی آشنا، یا چهره‌ای آشنا آنها را از این دلتنگی مدام برهاند. آن‌قدر دلتنگ که وقتی قاصدک هم به سراغشان می‌آید، خسته و غم‌زده، از خودشان می‌رانندش و می‌گویند:" دست بردار ازین در وطن خویش غریب"


  • ابراهیم تبار

ویرش را چند روز پیش امیر آزاد به تنم انداخت. که برگردم به وبلاگ نویسی. از این گفتم که این شبکه‌های اجتماعی و این رسانه‌های آنلاین، حالا دیگر رنجش برایم بیشتر از دلخوشی‌هاش شده. به این فکر کردم که شاید وقتشه که برگردم به همون کنج امن و خلوت خودم که نه به فکر خوانده شدن چیزهایی که می‌نوشتم بودم و نه به فکر به لایک و فیو و دیده‌شدن.

نگاه می‌کنم از آخرین پستم در این وبلاگ،قریب به چهار سال می‌گذره. چقدرها اتفاق افتاده در این چهار سال. حالا زندگی‌ام استوارتر شده است. خانه‌ام عوض شده. کارم را عوض کرده‌ام و دربه‌در راه انداخت و ران کردن پروژه‌ها و استارت‌آپ‌هایی‌ام که مدام در سرم می‌چرخند. چند کتاب ویرایش کرده‌ام و چند یادداشتم این طرف و آن‌طرف چاپ شده. و از همه مهم‌تر حالا مانی به زندگی دو نفره‌ی ما اضافه شده. 

فعلاً تصمیمم اینه که اینجا رو بگردونم. بیشتر اینجا بنویسم. از خوشی‌ها و از رنج‌هام. از دیده‌شدن‌ها و ندیده‌گرفتن‌ها. نمی‌دونم چقدر دوام بیارم. اما فعلاً برنامه‌ام اینه. شاید هم زدم زیر میز بازی و همه رو تعطیل کردم. 

پ.ن:تصویر را از اینجا برداشته‌ام.

  • ابراهیم تبار

گاهی اوقات به طرز نافرمی کلید می‌کنم رو آدمها! یه سری سوال بی‌ربط در مورد اخلاقیات فردی و روابط انسانی و شبه انسانی دیگران. مثل اینکه فلانی چرا لحن نوشته‌اش اینجوریه و انقدر از این شکلک‌ها استفاده می‌که؟ یا اون یکی چرا 5 سال بعد از ازدواجش هنوز خونه‌ی مادرش زندگی می‌کنه؟ این چرا با بچه‌اس اینجوری حرف می‌زنه؟ اینکه این یارو برای پدر هفتاد ساله‌اش جشن تولد می‌گیره با شمع و کیک و عکس‌های لوسشو می‌ذاره تو فیسبوک کار بیخودی نیست؟ (کاش می‌تونستم اسم تک‌تک این آدم‌های واقعی رو بنویسم) و هزار تا سوال بیخودتر از اینایی که نوشتم. سوالایی که بی‌ربط بودنش به من اظهر من‌ الشمسه. اما خب این دلیل نمی‌شه که بهشون فکر نکنم و اون آدم‌ها رو مسخره نکنم.


کار بدیه؟ غیر اخلاقیه؟ غیر انسانیه؟ به جهنم!

پ.ن: برای پی بردن به کُنه مطلب،اینرا گوش کنید.


  • ابراهیم تبار
زن‌ها و مردها وقتی که هم را می‌خواهند و یکدل می‌شوند، شکل کلاسیکش –شاید هم آرمانی‌اش- به هم‌خوابی و عشق‌بازی و بچه می‌انجامد.

آن وقت است که زن می‌شود مادر و مرد می‌شود پدر. تهِ دلشان را هم که خوب نگاه کنی می‌بینی دلشان پسری می‌خواهد مثل پدر و دختری مثل مادر. شاید خیلی هم فرقی نکند برایشان که کدامشان بشود. مرد حتماً دختری می‌خواهد که شمایل محبوبش را ادامه دار ببیند و زن، پسری می‌خواهد که تکرار پناهش باشد.

این که این رویا این روزها بیشتر و بیشتر رنگ باخته است، از زیبایی آن که کم نمی‌کند. دیدن دخترهایی که بعد از گذشتن چند سالی از دخترانگی‌هایشان، می‌شوند هم‌دم و هم‌راز مادر و مدام پچ‌پچ می‌کنند و به قول یکی از رفقا می‌شوند امتداد مادرشان، برای من یکی که لذت‌بخش است. دیدن عشق کردن پدر و دخترها که اصلاً جای خودش دارد. اصلاً یکی از بزرگترین و عجیب‌ترین چیزهای دنیا برای من، همین عشق‌های پدر و دختری است. دیدن پسرهایی که بعد از سبز شدن پشت لبشان و دو رگه شدن صداهایشان و قدکشیدنشان می‌شوند همان همدم و پناه مادر برایم لذت‌بخش است. این‌که مرد و زن هنوز شمایل محبوبشان را در بچه‌هایی ببینند که ادامه‌ی خودشانند برایم عجیب و لذت‌بخش است.

پ.ن.1: هنوز فکر می‌کنم پدر شدن یکی از سخت‌ترین و وحشت برانگیز ترین اتفاقات دنیاست.

پ.ن.2: حالا هی نیاید بگید نه بابا دیگه این خبرها نیست. دخترها 8-9 سالگی رو که رد کردند و رژ لب و ماتیک و خط چشم رو که شناختن، پسرها که کیف‌پول خریدن و زیرپوش رکابی پوشیدن و صورتشونو تراشیدن، دیگه پدر و مادر براشون تبدیل می‌‌شن به دو نفری که درکشون نمی‌کنن و گیر می‌دن مرتب بهشون. کور که نیستم می‌بینم.


  • ابراهیم تبار

از سرِ صبح یه حس سنگین دلتنگی دارم. برای کی و چی و کجاشو می‌گم حالا. دلتنگم. مثل ابلها ور داشتم این آهنگ "من از خدامه" مهستی رو گذاشتم و بعد هی دلم تنگ‌تر می‌شه. از همون کله‌ی سحر که استارت زدم و راه افتادیم شروع شد. با آهنگ "هفتت رو به بالا بود" نامجو شروع شد. نامجویِ خر. بعد به خودم گفتم که خب آدم دلش برای کسی تنگ می‌شه که خیلی می‌خوادش. خیلی خاطرش عزیزه. اونی هم که اینجوری باشه الان ورِ دلت نشسته و داره لقمه نون و پنیر می‌ذاره دهنت که تو مثلاً حواست به رانندگیت باشه. دیگه چه مرگته؟

حالا به خودم می‌گم الاغ! آدم بعضی وقت‌ها برای خیابونی که یه بار ازش رد شده دلتنگ می‌شه. برای فلان همکلاسی دبیرستان که الان لااقل 10 ساله هیچ خبری ازش نداری.برای جفتک پرانی. برای آدمهایی که تک به تک گشته بودم و پیدایشان کرده بودم و هرکدام گوشه‌ای از دلم بودند.

دلتنگ برای دیوار اون خونه دانشجویی مسخره که روش می‌نشتیم با یه حالت مسخره‌تر ابی و داریوش وقمیشی گوش می‌دادیم. با همون ضبط قرمز مسخره که هایده هم که می‌ذاشتی صدای داریوش ازش در می‌اومد. دلتنگم برای همه‌ی اون آدمهای دراز و کوتاهی که فقط هم‌خونه نبودن. برای همه‌ی روزهای یلگی و مسخره بازی. برای جمع‌های سه چهار نفره‌ی مثلاً کوه. دلتنگم برای تهرانی که بعد از رفقام دیگه برام تهران نشد. برای خیابونایی که دیگه فقط هستند. برای زِر زِرهای مدام.

من خیلی دلتنگم. خیلی دلتنگ. انقدر که از خودم خجالت می‌کشم. احساس می‌کنم هیچکس در دنیا نیست که بفهمد.
پ.ن: مهستی رو ازاینجادانلود کنید


,,
  • ابراهیم تبار